|
|
|
|
|
مگر نه اینکه هر چیزی تاریخ مصزفی دارد....... احساس میکنم اینجا هم به تاریخ انقضایش نزدیک شده..... خدانگهدار دوستان. شاید روزی دیگر.....جایی دیگر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 22:47 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
چادر نمازم را شستم..... روبرویت بر سجاده نشسته ام..... تکلیف روح الوده شده ام فقط با خودت است.............. خودت زحمت پاکیزگن اش رابکش.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:8 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
این خیلی مهمه... مهمه که اون طوری باهات رفتار بشه که دوست داری.... اون طوری دوست داشته بشی که میپسندی.... این خیلی مهمه که ادمها رو دوست داشته باشیم... ولی مهمتر از اون اینه که با اونها طوری رفتار کنیم که خودشون دوست دارن...... بعضی از ما ادمها دوست داشتنمون هم خودخواهانس.... شاید یاد نگرفتیم...مثل هرازان مهارت ریز و درشتی که هیچ وقت کسی به ما یاد ندداد..... شاید برامون مهم نیست...........و هزاران شاید دیگه........... ولی یه نکته ای اینجا هست......... خیلی از ماها تو روابطمون اون چیزی رو که دوست داریم دریافت نمیکنیم......... در حالی که طرف مقابلمون هم همین احساس رو داره...... و هر دو ناراضی....و جالبه که هر دو هم احساس قربانی بودن رو داریم......... به نظر من این مشکل به خاطر اینه که ما به روش خودمون دیگری رو دوست داریم... گاهی فکر نمیکنیم اون دوست داره چطور بهش ابراز علاقه بشه؟؟؟؟ و در حالیکه فکر میکنیم هیچ چیزی رو در ابراز علاقه به طرف مقابلمون دریغ نکردیم از اون هم انتظاز قدر دانی و محبت داریم.......... در حالیکه شاید اون روش ابراز علاقه برای اون خوشایند نبوده.............. البته که بعضی از این مشکلات با گذر زمان حل میشه....ولی گاهی اسیب های جدی رو به روابط ما میزنه........ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:45 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به اندازه ی کافی بغض هایم را قورت داده ام.... مجالی نیست برای باریدن..... لطفا نبارید.... محکوم میشوم .... به بی منطقی....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:38 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
یلدل بهانه ای شد برای نوشتن... این شب دوست داشتنی رو طبق روال هر سال خونه ی خواهر بزرگه بودیم...حالا چرا اونجا؟؟؟ اخه تولدش شب یلدا و برای ما یه جور بهانه است که هرر سال یلدا اونجا باشیم.... همه بودن...خوب بوود.. فقط دلم تنگ بود...اخه مامان بابا..برادرم و خانومش رفتن سفر کربلا و نبودن... خواهری خیلی زیاد زحمت کشیده بود.دستش درد نکنه... ولی من این روزها خیلی خسته ام... دیشب هم از دانشگاه مستقیم رفتم خونه ی خواهری....دیگه وقت نداشتم بیام خونه. کارهای دانشگاه خیلی زیاده....... خدا کنه که این ترم هم به خیر بگذره.... پارسال تو این روزها همه ی دغدغه ان این بود که قبول بشم... امسال هم دوباره استرس کارها و درسها.... خدا سال بعد رو به خیر بگذرونه.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:23 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی نیستی چقدر این دنیا کوچک میشود وچقدر دلتنگیهای من بزرگ.............. وقتی نیستی... ولی نه .... وقتی هستی دنیای من کوچکتر میشود... دنیای امن من خیلی کوچک میشود... درست به اندازه ی اغوش تو که امن ترین جای دنیاست.......... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 14:43 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگ که شدی.... وقتی دلت هیچ جای دیگر ارام نگرفت... وقتی که تمام دنیا هم برایت کوچک بود..... وقتی هیچ کس توان ارام کردنت را نداشت...... وقتی حتی سینه ات تحمل بی قراریهایت را نداشت..... انوقت به سراغم بیا...... با تمام دردها... با تمام بی قراریها........... فقط سکوت نکن....حرف بزن................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:49 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
اخی ..........اخی چی بگم اخه..... از کجا بگم..... از خراب شدن بی موقع این یار مهربان.... از روی هم تلنبار شدن کارهای دانشگاه.... از اعصاب و روان نداشتم........... از افسردگیهای گاه و بیگاه.... از مشکلات مالی که اجازه ی خرید لپ تاپ جدید رو نمیده.... از خونه ای که این روزها همه چیز بدش بدجوری تو ذوقم میزنه... از خودم....................... از دست خودم بیشتر از همه ی اینها عصبانی ام.......... دچار بحران بلاتکلیفی شدیدی شدم............. خب دیگه بعد از این همه مدت اومدم همش شد غر زدن.... ببخشید......تازه طفلی این وبلاگ که عینهو این بچه های سرراهی تولدش رو هم یادم رفته بود.... بعد از چند رو زی تاخیر تولدش رو بهش تبریک میگم.... امیدوارم از این به بعد حواسم بیشتر بهش باشه. به امید روزهای بهتر............ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:30 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه با این صفحه اشنا نیستم..... نمیتونم توش راحت باشم... یه جورایی معذبم.... دیگه نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم... دچار سکوت شدم.... دچار نوع جدیدی از دلتنگی..... دلتنگی از نوع مجازی.... احساس میکنم تاریخ مصرف این صفحه توم شده..... انگار باید باهاش خداحافظی کنم... این روزها سرم خیلی شلوغه... لب تابم هم خرابه و دسترسی به نت ندارم... الان هم از خونهی مامی اپ کردم... دوستای خوبم...شکیبای مهربون..مهتاب عزیز...الما خانومی ...دلم براتون تنگ شده خیییییییییییلی.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:49 توسط نگار
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها اینقدر سرم شلوغه که اصلا متوجه اومدنش نبودم..... وقتی تو خیابون قدم میزیدم....یه باد عجیبی میوزید...یه بوی خاصی داشت... بوی تموم شدن تابستون.... تو میوه فروشی ...دیدن انار....نارنگیهای سبز و ترش ....یه بوی تازه داشتن.....بوی فصل جدید.... فصلی که امسال من خیلی منتظرش بودم....... برام با سالهای دیگه فرق داشت.... دوباره دانشجو شدم...... ولی ............امان از این حس ناخوشایند که نمیخواد دست از سرم برداره.... روزهای اول دانشگاه بر خلاف تصورم برام هیچ هیجانی نداشت........ به عکس..پر بود از استرس....پر بود از حسهای مبهم....... تمام ذوق و شوقم برای خرید لوازم التحریر خلاصه شد به خرید چند تا دونه خودکار...... انقدر ذهنم درگیر بود که اومدن فصل نو رو از تغییر صدام و عطسه های گاه و بیگاه متوجه شدم.... از کوتاه شدن روزها...... پاییز با تمام زیباییهاش یه حس غریبی رو دازه ...به خصوص وقت غروب......... امیدوارم فصل نو رو با انیدها و ارزوهای تازه شروع کرده باشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 17:52 توسط نگار
|
|
||